ترنج

اعتیاد

۶۵۳ مطلب

  • وقتی ما رفتار‌های زشت او را برای پدرمان بازگو می‌کردیم دیگر آرامشی در خانه نداشتیم چرا که باید منتظر کتک‌های نامادری مان می‌ماندیم. هنوز دو سال بیشتر از ازدواج پدرم نگذشته بود که ماجرای اعتیاد نامادری ام لو رفت، اما او در همین مدت موفق شده بود پدرم را نیز به دام اعتیاد بکشاند.

  • «خیلی راحت با ظاهر مظلومش مرا اغفال کرد آن زمان جوان مجردی بودم که حس جوانمردی ام گل کرده بود. می‌خواستم آن زن را از منجلاب فساد بیرون بکشم و با او ازدواج کنم، اما نمی‌دانستم که ...»

  • سه مرد جوان به‌ زور وارد خانه من شدند و جوانی که از دوستانم بود و حال خوبی نداشت را کشان‌کشان با خود بردند. من سعی کردم جلوی کارشان را بگیرم، اما آنها گفتند که به این جوان شیشه داده‌اند و او با میل خود این کار را کرده‌ است. من هم نتوانستم جلوی کارشان را بگیرم.

  • کم کم پای دوستان معتادش هم به خانه باز شد. او مرا مجبور می‌کرد بساط خوشگذرانی‌شان را فراهم کنم. در همین رفت و آمدها بود که «ناصر» را دیدم. او مانند بقیه دوستان شوهرم نبود. وضع مالی خوبی داشت. از رفتار و گفتار و نگاه‌هایش احساس کردم توجه خاصی به من دارد. «منصور» هم این موضوع را فهمیده بود اما از آنجا که «ناصر» پولدار و دست به جیب بود و هزینه مواد و میهمانی‌ها را می‌داد شوهرم به روی خودش نمی‌آورد.

  • خانواده ای که سال‌ها اعتیاد داشتند و شرایط زندگی آن ها به خاطر مصرف اعتیاد و خرید مواد اسفبار بود و پدر و مادر معتاد با سنگدلی نوزاد 5 ماهه خود را مورد آزار و اذیت قرار داده بودند.

  • بی‌شک فرزندان خانواده‌هایی که با معضل مواد مخدر درگیر هستند، در حاشیه‌های شهر زندگی و با فقر اقتصادی دست و پنجه نرم می‌کنند و بیشتر به سمت مصرف مواد مخدر گرایش دارند.

  • ما باید مشکل را اساسی حل کنیم بالاخره دستگاه‌ها وظایفشان را انجام نمی‌دهند اگر انجام می‌دادند ۴ هزار معتاد مبتلا به بیماری‌های خطرناک در شهر رها نمی‌شدند. ما تا قانون مدیرت یکپارچه را راه اندازی نکنیم این مشکلات حل نمی‌شود.

  • فرمانده پلیس فرودگاه‌های کشور با بیان اینکه استفاده از دستگاه‌های ایکس ری و دستگاه‌های جدید را برای سفر حجاج بکارگیری کرده‌ایم، گفت: همچنین در ۱۹ فرودگاه و برای بسیاری از کارکنان‌مان آموزش تعالی رفتار را برگزار کرده‌ایم.

  • «فکرش رو هم نمی‌کردم که برای آخرین بار در آغوشم است، اما اتفاق افتاد، یه بچه که بدنش نبض داشت و می‌تونست فقط با شیرخشک و شکمِ سیر خوشحال باشه رو داد بهشون، به جاش با یه موتور برگشت خونه، یه میلیون هم انداخت جلوم و گفت؛ «برو باهاش خرید کن، برو باهاش لباس بخر"، پوریا رو فروخت تا جاش اسکناس بگیره، به خودم که اومدم، همه وسایل خونه رو شکسته بودم.»

تبلیغات