چگونه آتشبس میتواند به فاجعه منجر شود؟
آمریکا با تکرار اشتباه استراتژیک دهه ۱۹۹۰ در قبال عراق، در خطر گرفتار شدن در باتلاقی مشابه با ایران است. بوش پدر پس از پیروزی در طوفان صحرا، با حفظ صدام و عدم مذاکره، به دوازده سال بحران خاموش دامن زد که نهایتاً به اشغال ۲۰۰۳ انجامید. امروز نیز ترامپ اگر مذاکرات را رها کرده و تنها بر فشار و تغییر نظام تکیه کند، با ناآرامی، فروپاشی و تکرار فاجعه مواجه میشود. راه حل، پذیرش «بله» از تهران، کنار آمدن با نظام و ارائه مسیری برای عادیسازی روابط در ازای محدودیتهای هستهای و منطقهای است.
فرارو- دانیل چارل، پژوهشگر پسادکترا در مرکز امنیت ملی کلمنتس در دانشگاه تگزاس
به گزارش فرارو به نقل از نشریه فارن افرز، به محض اینکه ایالات متحده و اسرائیل جنگ مشترکشان را علیه ایران شروع کردند، ناظران سریعاً به یک مقایسهٔ تاریخی آشنا اشاره کردند: این مداخله در خاورمیانه شبیه حملهٔ تعیینکنندهٔ آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ است. مثل سال ۲۰۰۳، واشنگتن جنگی اختیاری را با هدف آشکار براندازی حکومت یک دشمن دیرینه در خلیج فارس آغاز کرد. اما تا اینجای کار، شباهتها در همین نقطه تمام میشوند. تا پیش از آتشبسی که ۷ آوریل اعلام شد، آمریکا بیشتر عملیاتهایش علیه ایران را محدود به آسمان و دریا کرده بود. به نظر میرسد دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، فهمیده که یک حملهٔ بزرگ زمینی به جنگ فرسایشیِ دیگری میانجامد و هم در داخل کشور، طوفانی سیاسی به پا میکند.
آزادسازی کویت؛ آغاز طولانیترین خودزنی ژئوپلیتیک آمریکا
اگر قرار است از شکستهای آمریکا در خاورمیانه درس بگیریم، سیاستگذاران بهتر است به جنگ دیگری در عراق نگاه کنند: عملیات طوفان صحرا در اوایل سال ۱۹۹۱، یعنی همان عملیاتی که با رهبری آمریکا، کویت را از اشغال عراق آزاد کرد. در آن زمان، آمریکا یکی از قاطعترین پیروزیهای نظامی دوران مدرن را به دست آورد، اما بعداً در دامی دهساله افتاد که خودش ساخته بود. واشنگتن ارتش صدام حسین را نابود کرد، اما خودِ رژیم او را سرِ پا گذاشت. جورج بوش پدر (رئیسجمهور وقت آمریکا) مردم عراق را به شورش علیه صدام تشویق کرد، اما بعد از کمک به آنها خودداری نمود. بوش و جانشینش بیل کلینتون، از عراق خواستند برنامه هستهایاش را جمعکند، اما از هرگونه آشتی با بغداد سرباز زدند.
مشکل این نبود که آمریکا در میدان جنگ شکست خورد؛ مشکل این بود که سیاست و استراتژی با هم جور درنمیآمدند. بین سالهای ۱۹۹۱ تا ۲۰۰۳، هیچ رئیسجمهوری در آمریکا حاضر نبود با رژیم صدام کنار بیاید، اما هیچکدام برنامهٔ عملی هم برای سرنگونی آن نداشتند. نتیجه این شد که دوازده سال یک درگیری خاموش و طولانی ادامه داشت، که در آن نیروهای آمریکایی نقش پلیس منطقه را بازی میکردند.
تلاشهای سنگین واشنگتن برای مهار عراق در دههٔ ۱۹۹۰، هم دوستان و هم دشمنان را از آمریکا دلخور کرد. کم کم حمایت بینالمللی از خودِ سیاست مهار هم از بین رفت. در داخل آمریکا هم این بنبست سیاسی باعث شد فشار دوحزبی برای تغییر رژیم در بغداد روزبهروز بیشتر شود. در نهایت همین فشارها بود که منجر به تصمیم شوم جورج دبلیو. بوش، رئیسجمهور آمریکا برای حمله و اشغال عراق در سال ۲۰۰۳ شد.
تله تکراری: واشنگتن امروز با ایران، همان خطای مهلک عراق را تکرار میکند
امروز، آمریکا در معرض خطر گرفتار شدن در همان سناریو، منتها در ایران است. مقامات آمریکایی عملاً از موضع خود درباره سرنگونی جمهوری اسلامی عقبنشینی کردهاند؛ تغییری در کلمات که با شرایط آتشبس جدید رسمیت هم پیدا کرده است. مذاکرات بیشتری که برای پایان واقعی جنگ لازم است، احتمالاً به توافقی سیاسی منجر میشود که نظام را بر سر کار نگه میدارد.
تلاش برای مهار ایران، ناگزیر به رویاروییهای مکرر میانجامد که نیروهای آمریکایی را درگیر میکند، به اقتصاد بینالملل آسیب میزند و آن حمایت اندکی را که هنوز برای سیاست آمریکا در منطقه باقی مانده، از بین میبرد. در عوض، واشنگتن در ازای پایبندی به مجموعهای روشن از خواستهها یعنی چشمپوشی از سلاحهای کشتار جمعی، محدود کردن برنامه موشکی و توقف حمایت از گروه های مقاومت منطقه ای، باید به تهران مسیری برای عادیسازی دیپلماتیک و اقتصادی پیشنهاد دهد.
اشتباه بزرگی که بوش و کلینتون در دهه ۱۹۹۰ کردند، این بود که نتوانستند با رژیم صدام کنار بیایند، حتی زمانی که صدام به خواستههای آمریکا تن داده بود. اگر آمریکا نمیخواهد اشتباهات گذشته را تکرار کند، بزرگترین چالش پیش رویش نه در به کارگیری قدرت نظامی، بلکه در یادگیری زندگی با توافقی است که نظام ایران را بر سر کار نگه میدارد.
آنچه اغلب ناگفته میماند این است که در آمادهسازیهای عملیات طوفان صحرا، جورج بوش پدر و مشاورانش درسهای ویتنام را مد نظر داشتند. برای اینکه گرفتار یک باتلاق به سبک ویتنام نشوند، دولت آمریکا هرگز به طور جدی حرکت به سمت بغداد و برکناری صدام را در نظر نگرفت. هدفشان این بود که موازنه قوا را میان عراق، ایران و کشورهای شورای همکاری خلیج فارس دوباره برقرار کنند. این کار مستلزم آن بود که ارتش صدام را به اندازهای تضعیف کنند که دیگر نتواند همسایگانش را تهدید کند، اما نه آنقدر که باعث ایجاد خلأ قدرت در منطقه یا تجزیه عراق شود.
با این حال، این استراتژی که ریشه در واقعگرایی داشت، عملاً با اهداف آرمانگرایانه بوش در خلیج فارس در تضاد بود. او نمیتوانست بپذیرد که دیکتاتور عراقی سر کار بماند. بوش که کهنهسرباز جنگ جهانی دوم بود، کم کم صدام را با آدولف هیتلر مقایسه کرد و حمله عراق به کویت را مانند تجاوزهای آلمان، ایتالیا و ژاپن در دهه ۱۹۳۰ دانست. بوش در اوت ۱۹۹۰ گفت: «نیم قرن پیش، جهان شانس متوقف کردن یک متجاوز بی رحم را داشت و آن را از دست داد. به شما قول میدهم که دوباره آن اشتباه را تکرار نخواهیم کرد.» از نظر رئیسجمهور، قضیه در عراق کاملاً روشن بود: یک رویارویی ساده بین خیر و شر. او هرگز به طور قطع مشخص نکرد که طوفان صحرا یک جنگ عملگرایانه برای بازگرداندن موازنه قدرت در منطقه بود یا یک جنگ عادلانه برای نابودی یک ظالم شرور.
آنچه به عنوان تلاشی برای جلوگیری از درگیری عمیقتر آمریکا در عراق شروع شد، در عمل باعث شد آن درگیری تثبیت شود. به نظر میرسد بوش این ناهماهنگی استراتژیک را در ذهن خود اینطور حل کرد که فرض کرد صدام از آن شکست تحقیرآمیزی که آمریکا به او تحمیل میکرد، جان سالم به در نمیبرد. واشنگتن امیدوار بود که با نابودی ارتش و زیرساختهای حیاتی عراق، مردم علیه صدام حسین قیام کنند یا دستکم کسی انعطافپذیرتر را از درون رژیم تشویق کند که جای او را بگیرد. بوش حتی فراتر رفت و مستقیماً از مردم عراق خواست «امور را به دست خود بگیرند و صدام حسین را کنار بزنند.»
چنان که معلوم شد، عراقیها قیام کردند، به این باور که آمریکا از آنها حمایت خواهد کرد. از مارس ۱۹۹۱ به بعد، قیامهای مردمی در جنوب شیعهنشین و شمال کردستان گسترش یافت. اما نیروهای آمریکایی فقط نظارهگر بودند، در حالی که بازماندگان نیروهای امنیتی صدام بین ۳۰ تا ۶۰ هزار شیعه و حدود ۲۰ هزار کرد را قتلعام کردند. وقتی فشار داخلی و بینالمللی روی بوش برای کمک به کردها زیاد شد، او یک سری اقدامات بداهه را رهبری کرد از جمله ایجاد منطقه پرواز ممنوع بر فراز شمال عراق در آوریل ۱۹۹۱. اگرچه این منطقه ابتدا فقط یک اقدام موقتی بود تا پرسنل آمریکایی بتوانند با خیال راحت کمکهای بشردوستانه به کردها برسانند، اما به طور دائم باقی ماند و بعداً در اوت ۱۹۹۲ به جنوب عراق هم گسترش یافت. آمریکا با نظارت بیوقفه بر حریم هوایی عراق، مسئولیت مهار صدام را بدون سرنگونی او بر عهده گرفت؛ رویکردی که نیاز به اجرای مداوم، تشدید دورهای و حضور نظامی پایدار در منطقه داشت. آنچه به عنوان تلاشی برای جلوگیری از درگیری عمیقتر آمریکا در عراق شروع شده بود، در عمل باعث شد آن درگیری تثبیت شود.
تکرار فاجعه عراق در کمین ترامپ در صورت رها کردن مذاکرات با ایران
اگر دولت ترامپ مذاکرات را رها کند به این امید که ادامه حملات هوایی و فشار اقتصادی به تغییر نظام منجر شود، احتمالاً عواقب بیثباتکنندهای به بار میآورد که بوش در سال ۱۹۹۱ در عراق با آنها مواجه شد: ناآرامیهای مردمی، خطر فروپاشی سرزمینی و موج آوارگان. برای جلوگیری از آن نتیجه، دولت ترامپ باید کاری را انجام دهد که رؤسای جمهور آمریکا در دهه ۱۹۹۰ نکردند: راهی پیدا کند که با نظام ایران کنار بیاید.
ترامپ باید آماده باشد که پاسخ «بله» را از تهران بپذیرد. توافقی که نهایتاً به جنگ پایان میدهد، احتمالاً شبیه منطق توافق مشابه در سال ۱۹۹۱ خواهد بود: در ازای لغو تحریمها، ایران میپذیرد که برنامه هستهای خود را برچیند، توسعه تسلیحاتش را محدود کند، به حمایت از نیروهای مقاومت پایان دهد و همچنین تنگه هرمز را دوباره باز کند. ترامپ باید برای مردم آمریکا و متحدانش روشن کند که اگر ایران به این خواستهها عمل کند، واشنگتن برای ایجاد اعتماد و ارائه مسیری به سوی عادیسازی روابط با تهران تلاش خواهد کرد.
ترامپ باید سرمایه سیاسی و دیپلماتیک خود را خرج کند تا کسانی را در داخل و خارج که فقط با تغییر نظام راضی میشوند، قانع کند. اگر نقطه امیدی در غیرقابلپیشبینی بودن ترامپ وجود داشته باشد، آن تمایل غیرمعمول او برای اتخاذ مواضع نامحبوب زمانی است که آنها را ضروری میداند. این به او مزیتی میدهد که از محدودیتهای سیاسی عبور کند، همان محدودیتهایی که بوش و کلینتون را از مذاکره بر سر یک راهگذر دیپلماتیک با صدام بازداشت.
صرف نظر از مسیری که آمریکا انتخاب میکند، با چالشهای بزرگی روبرو خواهد شد. حتی در اوج قدرت خود در دوران پس از جنگ سرد، واشنگتن نتوانست آن پیروزی قاطع نظامیاش علیه عراق را به صلح و ثبات پایدار در منطقه تبدیل کند. شاید مهمترین تفاوت بین سال ۱۹۹۱ و امروز این باشد که آمریکا دیگر تنها ابرقدرت جهان نیست. یک کارزار طولانی برای مهار ایران پس از این جنگ، محدودیتهای قدرت آمریکا را در عصری آشکار میکند که بیش از پیش با توانایی دوستان و دشمنانش برای به چالش کشیدن آن تعریف میشود. برای جلوگیری از تکرار فاجعههایی که پس از سیاست نادرست در قبال عراق رخ داد، ترامپ باید آماده باشد کاری را انجام دهد که رهبران آمریکا در دهه ۱۹۹۰ نتوانستند انجام دهند: پاسخ «بله» را حتی از منفورترین دشمن بپذیرد.