بعد از ازدواجم با قربان، یک روز مهدی با من تماس گرفت و گفت: میخواهد برای تبریک عید به دیدن مادرم بیاید. موضوع را به قربان گفتم و او هم حرفی نزد. برای همین مخالفت نکردم و مهدی به خانه ما آمد، اما وقتی قربان آن شب به خانه ما آمد و مهدی را آنجا دید، بشدت عصبانی شد. سعی کرد او را از خانهمان بیرون کند، اما دعوا بالا گرفت و قربان، مهدی را با چاقو زد