غرور دانشجو شدن همه وجودم را فراگرفته بود، با هر کسی سخن میگفتم به نوعی گفتگو را به درس و دانشگاه میکشاندم تا بگویم «دانشجو» هستم، کتابهای درس را طوری دستم میگرفتم تا رهگذران خیابان یا افرادی که در معابر عمومی یا فروشگاهها بودند متوجه دانشجو بودنم شوند، نوع رفتار و لحن گفتارم نیز تغییر کرده بود و مدام برای استفاده از اینترنت یا انجام امور مربوط به دروس دانشگاهی به یک کافی نت مراجعه میکردم تا این که روزی در کافی نت با جوانی آشنا شدم که از دوستان متصدی آن کافی نت بود و به آن جا رفت و آمد دا…